در فلسفه علم، پرسش بنیادین این است که نظریههای علمی چه نسبتی با واقعیت دارند. آیا مفاهیم نظری مانند الکترون، میدان مغناطیسی یا ساختارهای فضازمانی از موجودات و فرایندهای واقعی سخن میگویند، یا صرفاً ابزارهایی برای پیشبینی و نظمبخشی به مشاهدهها هستند؟
واقعگرایی علمی موضعی است که میگوید علم در پی توصیف صادق جهان است و نظریههای پذیرفتهشده، دستکم بهطور تقریبی، صادقاند. بر این مبنا، مفاهیم نظری را باید جدی گرفت؛ ادعاهای آنها درباره اشیا، رویدادها و فرایندهای جهان واقعی واجد ارزش صدقاند و علم در گذر زمان به حقیقت نزدیکتر میشود.
هیلاری پاتنم در دفاع از این دیدگاه استدلال میکرد اگر نظریههای علمی صادق نبودند، موفقیت چشمگیر آنها در پیشبینی، کنترل و فناوری به معجزه شبیه بود. به بیان دیگر، بهترین تبیین برای کارآمدی علم آن است که نظریههای آن دستکم تقریباً بر جهان واقعی منطبقاند.
در مقابل، ضدواقعگرایی علمی، از جمله تجربهگرایی سازنده فان فراسن، موفقیت علم را انکار نمیکند؛ بلکه این ادعا را به چالش میکشد که موفقیت علمی مستلزم دستیابی به حقیقت جهان است یا هدف علم باید چنین حقیقتی باشد. از این منظر، نظریه علمی لازم نیست صادق باشد؛ کافی است با پدیدههای مشاهدهپذیر سازگار و از نظر تجربی کفایت داشته باشد.
این جدال تنها یک مناقشه انتزاعی نیست. پرسش از واقعنمایی علم بر درک ما از روش علمی، معنای پیشرفت، اعتبار مفاهیم غیرقابلمشاهده و نسبت علم با متافیزیک اثر میگذارد. اگر علم را توصیف واقعیت بدانیم، نظریههای موفق سرمایهای معرفتی درباره ساختار جهان به شمار میآیند؛ اما اگر تنها معیار، کفایت تجربی باشد، مرز میان ابزار نظری و واقعیت همچنان محل پرسش میماند.

